h1

A Year From The Day She Said Goodbye

2009/12/21

دستاش رو کرد توی ِ جیبش. دنبال فندک بود. پسر رو یه کم هل داد عقب، از جیب ِ پشتش فندک رو درآورد. سیگار رو با لبهاش نگه داشت، با سر آروم پسر رو ترغیب کرد که به حرف زدن ادامه بده. پاکت خالی رو پرت کرد کنار جاده، سرش رو یکوری نگه داشت … دست حایل باد، فندک زد و زیر لب فحشی داد … سرد بود. یه نقطه ی نارنجی و بعد دود … لبخند رضایت. مانتو رو داد بالا دستها رو کرد توی جیب های جینش، با چشم های نیمه بسته دود رو نرم نرمک داد بیرون به تنها چیزی که فکر نمی کرد پسر مقابلش بود …
تکیه داده بود به ماشین، بی هدف به پسرک لبخند می زد. صورت های مختلفی می اومد توی چشماش … یه خاطره روشن می شد و آروم دور می شد. به سمت راست نگاه کرد انگار چند تا ستاره دست به دست رو به نابودی می اومدن … ماشین ها می گذشتن. پسر هنوز داشت با حرارت حرف می زد، می خندید، هیجانش پایانی نداشت. دختر عادت کرده بود همزمان هم بشنوه هم جواب بده هم با کلمات بازی کنه، هم توی پس زمینه با خودش فکر کنه و حرف بزنه! به زخم هاش فکر کرد، به اینکه حتما باید یه کاری بکنه … طبق معمول به ایده دکتر رفتن خندید … پسر فکر کرد حرفهاش بامزه بوده … ادامه داد …
هیچ کسی نمی تونست تصویر اون چشم ها رو ازش بگیره یا حتی کمرنگ کنه … سال ها بود که همه جا اون ها رو همراه خودش داشت، تنها واقعیتی که توی کل زندگی درک کرده بود اما … . چشماش باز پره اشک شد. پسرک با دو دلی داشت نگاه می کرد. سرما رو بهانه کرد. سوار ماشین شدن، همچین گرم هم نبود.
دیگه حوصله ی پسرک رو نداشت! خیلی وقت بود منتظر ماشین امداد وقت تلف کرده بودن، خبری نشده بود. پسر داشت غرغر می کرد. دست پسر رو گرفت، با نگاهی سنگین پرسید “تو چند سالته؟!” پسر پقی زد زیر ِ خنده اما نتونست ادامه بده … ” 22-21، که چی؟!” دختر دستش رو ول کرد، در ِ ماشین رو باز کرد گفت ” تو پسره خوبی هستی اما من نه! ” پیاده شد. روسریش از سرش سر خورد رفت توی تاریکی جاده … زل زد به ستاره ها که نزدیک می شدن به همه ی قتل ها، تجاوز ها، دزدی ها و … فکر کرد … لرزید. دستش رو بلند کرد صدای ترمز ماشین ها … نگاه کرد … کنار جاده پسرک تکیه زده به ماشین گفت ” گفته بودن جایی موندنی نیستی اما … خطرناکه ” روسریش رو کشید روی موهاش گفت ” همه ی اتفاق ها افتاده، سال هاست اتفاقی نیست” رفت سمت ماشین ها، صدای قلب ِ خودش رو می شنید …

h1

کتاب الکترونیک

2009/11/09

دیدم تعداد کمی کتاب الکترونیک با موضوع های مختلف دارم که بدم نمیاد به اشتراک بگذارمشون، هرچند که تو اکثر سایت ها میشه پیداشون کرد و خود منم بیشترشون رو از همین جاها دانلود کردم!
پدران آدم
عروسك پشت پرده
آب زندگي
س گ ل ل
صورتكها
داستانهاي كوتاه چخوف
داش آكل
اسير فرانسوي
آفرينگان
افسانه آفرينش
فرشته ها خودکشی کردند
روی ماه خداوند را ببوس
باغ آلبالو
شازده کوچولو
جوان خام
محلل
سه قطره خون
میهن پرست

h1

شب به خیر

2009/09/26

سرم رو گذاشتم روی بالش، باز یادم رفته گیره ی سرم رو باز کنم. طبق ِ معمول به موهام گیر کرده، بعد از دو سه تا فحش موفق شدم از سرم جداش کنم. این بار به پهلو خوابیدم … یه جوریه، تختم برام بزرگ شده، شایدم من کوچیک شدم! اصلا راحت نیستم. یه غلت دیگه … بازم یه غلت دیگه، لحاف رو هم تا زیر ِ گلوم کشیدم بالا … هوا بدجور سرد شده …
چشمهام موند به سقف، ذهنم یه لحظه ساکت شد. خواب …
اما نه! اصلا بد عادت شدم، واسه همینه خوابم نمی بره. پاشدم تنها عروسک دم دستم رو برداشتم. تندی رفتم زیر ِ لحاف – خیلی سرده -، مورمور شدم. عروسک رو محکم بغل کردم انگار قرار ِ کسی بیاد ازم بگیردش! یه نفس عمیق … چشمهام رو بستم … حس ِ خوبیه… اما نه! دلم می خواد یکی بغلم کنه. دیگه داره اعصابم خورد میشه!!
رفتم آب خوردم، تو آیینه به خودم زل زدم. چیز ِخاصی برای دیدن نبود! قیافم با لباس خواب زیادی مظلوم میشه، خوشم نمیاد!! رفتم سراغ یخچال، آب گریپ فوروت رو برداشتم بی سر و صدا رفتم آشپزخونه. با لیوان آب میوه برگشتم اتاق. چراغ مطالعه ای رو روشن کردم. نشستم وسط ِ وسط ِ تختم! خیلی سرده! انگار تو غار نشستم! دلم می خواست یه سیگار روشن می کردم … همین طوری تکیه می دادم به دیوار و کتابی چیزی می خوندم … اما این حس ِ تنهایی داره بغلم می کنه!!
پاشدم رفتم اون سمت، توی ِ پذیرایی، پشت ِ پنجره … هیچکی هم نیست تو کوچه … ساکت ِ ساکت! خُب خیلی دیر وقته … حتی گربه ها هم نیستن … کاریش نمی شه کرد … عادت فقط باید عادت کرد!
رفتم از توی کمد هرچی عروسک و بالش و کوسن بود در آوردم ریختم روی تخت، خودم هم رفتم لابهلاشون … اینطوری خیلی بهتره … امیدوارم خوابم ببره … شب به خیر!

h1

Like Other Days

2009/09/07

از خواب که بیدار می شد، به تخت نگاه می کرد …
کش و قوسی به خودش می داد و روزمرگی شروع می شد.
دستشویی رفتن های طول روز،
سرو کله زدن با همسایه ها،
سرو گوش آب دادن ها و فضولی.
وقتی هم مشغول اینها نبود، خودش رو با وسایلش سرگرم می کرد؛
یا مثل حالا پشت پنجره می شِست و فکر می کرد …
صدایی حواسش رو پرت کرد، برگشت سمت ِ صدا
دُمش رو تکون داد و از لبه پنجره پرید پایین.

h1

It’s you that I adore

2009/09/06

دستش رو با شلوارش پاک کرد، همزمان به شماره ی روی دستگاه نگاه کرد. آشناترین شماره ی زندگیش بود، گوشی رو برداشت. سعی کرد صداش امیدوار و در عین حال معمولی باشه.
- سلام خوبی؟!!
صدای خواب آلودی که از اون طرف جواب داد خارج از حد تحملش بود، باید بیشتر سعی می کرد تا احساساتی نشه و صحبت ها رو تو همون خط روزمرگی ادامه بده؛ موفق نشد، به روزها و سالیان گذشته برگشتن … مرور کردن و لبخندهای رنگ و رو رفته روی صورت هردوشون نشست. صداشون مثل سابق بود، پر از حرفهای ناگفته … از دست دادن ها … دوست داشتن هایی که از هم دریغ کرده بودن… و زمان گذشته بود. به همین سادگی که در یک تماس خلاصه شد.
گوشی رو گذاشت!

h1

هر طور حساب کنی

2009/07/28

از پنجره روبه رویش چیزِ خاصی دیده نمی شد، اما با دقت خیره مانده بود. ذهنش پریده بود به روزهایی که در همان مسیرهای تکراری خندیده بود و گذاشته بود کسی دوستَش بدارد. به همان روزهایی که سعی می کرد نشان دهد هنوز از جوانی اش باقی است و عاشق شدن را مثل تمام بچه محل ها از نو دوره می کند …
چقدر زود گذشته بود …
هر طور محاسبه می کرد جوانی آنقدرها هم که گفته بودند طول نکشیده بود. باقی عمر به ظاهرسازی گذشته بود، بدون آنکه در دلَش حسِ جوانی داشته باشد. وقتی کسی می گفت: «تو که هنوز جوونی»، پلک ِ راستش می پرید. سریع تصویرِ خودش را می دید با فرم مدرسه… صدای قهقه ای که کلِ کوچه را پر می کرد تا سقف خدا … قیافه ی رفقا سریع از خاطِرش می گذشت؛ هنوز اسم اکثر آنها را به یاد داشت. جوانی برایش 12-13 سالگی بود و خیابان. با چشم بر هم زدنی گذشته بود.
زنگ تلفن از آن دوران جدایش کرد. به سمت تلفن چرخید. عینکش را بالا داد و به شماره خیره شد … گذاشت صدای زنگ ادامه پیدا کند. حافظه اش یاری نمی کرد. خیلی وقت پیش دکتر گفته بود برای یادآوری مسائل کوچک نباید به خودش فشار بیاورد … هر کسی بود دیگر گذشته. رفت پشت لب تاپ نشست. فکر کرد، آن زمان ها روزنامه خواندن، سرفه های خشک، غرغر و میل بافتنی – بسته به جنسیت – بیشتر مد بود. در دنیای مجازی هم دوست ِ خاصی نداشت. فقط یک سری دست نوشته و اخبار را هر روز دنبال می کرد، بی هدف شاید. ناراضی هم نمی توانست باشد، خودش خواسته بود! لینک های امروز زیاد هم جالب نبود، همیشه بالاخره ملتی بود که مظلوم واقع شده بود – مهم نبود در کدام جغرافیا – و تکرار همان داستان ها. از نگاه کردن به عکس مدل ها هم دیگر لذت خاصی نمی برد، طبق عادت نگاه می کرد، نمره می داد و آخر سر خوش هیکل ترین دختر را انتخاب می کرد … کار دیگری باقی نمانده بود!!
سر درد بدی داشت و دلتنگی گذشته ها رهایش نمی کرد. خواب هایش هم ناآرام شده بود، به سختی خوابش می برد حتی با دارو. آن موقع ها چقدر با دارو مشکل داشت … چه مقاومتی می کرد برای نخوردنش!! در آیینه پوزخندی تحویل خودش داد … این خانه هم زیادی بزرگ شده بود!! هنوز هم کارهای خانه را خودش می کرد. شروع کرد به حرف زدن با در و تخته خانه. «باید به فکر خونه دیگه ای باشیم، می ترسم اینجا اونقدر بزرگ شه که گم شم! آقای چراغ گوش می دی یا نه؟!» همیشه یکی از لوازم را مخاطب قرار می داد، سوگلیش چراغ مطالعه ای بود که هنوز درستش نکرده بود. جای جای خانه برایش خاطره بود …
… وقتی به آنجا آمده بودند دبستانی بود. خانه به مرور زمان خالی و خالی تر شده بود. نه خانواده ای مانده بود و نه دوستی. وقتی آخرین افراد خانواده هم به قبرستان نقل مکان کردند باید می رفت، اما نتوانست. همان جا ماند تا بار تمام عمر را سنگین تر کند، برای خودش! چقدر آن خانه غم بود، از 18 سالگی سعی کرده بود از آن فرار کند. عاقبت وقتی تواناییش را پیدا کرده بود، نای رفتن نداشت … انگار در آن ریشه دوانده بود یا بلعکس. از 18 سالگی …
آرزوی 18 ساله شدن تلخ ترینِ آرزوهایش بود. 18 سالگی اش همان خط پایان جوانی اش شد. اکثر آرزوهایش نصفه نیمه مانده بود، ولی 18 سالگی چیز ِ دیگری بود! قرار بر آن بود که بهترین ها آن سال حادث شود. از همان روزها بود که فهمیده بود چه بهایی خواهد پرداخت … تمام آرزوهایش را جمع کرده بود … با خود فکر کرد «کجا گذاشتمشون؟» یادش نمی آمد … هدفش را بر چه اساس مشخص کرده بود … تحت ِ چه شرایطی. آنچه مسلم بود بهایش را داده بود …
خیلی کم پیش می آمد که افسوس چنین چیزهایی را بخورد، اما امروز یکی از همان روزها بود.از آن روزهایی که خانه بزرگ و برگتر می شد و او تا بینهایت ها کوچک می شد.  و سال ها بود که هیچ کس هم نبود – در هیچ کجای واقعیت – تا بتواند از این توهم ها برایش بگوید … وقتی فهمیده بود محبت هایش دیگران را آزرده می کند دوستانش را رها کرده بود. خسته شده بود از رنجاندن دیگران، دیگرانی که آنچنان عزیزشان می داشت … دیگر نمی دانست کی کجاست؟ و یا چه می کند؟ فقط حدس هایی می زد … یاد روزهایی افتاد که همین خانه کوچک شده بود برایشان …  اثاث خانه را رد کرده بود به جز تیر تخته های خودش و آن پیانوی کهنه. حالا وقتی حرف می زد صدایش به طور کریه ای می پیچید و مثل سیلی ای به گوشش می خورد …
چقدر سریع اتفاق افتاده بود! انگار همه با هم بار سفر بسته بودند. انگار این روزها هیچ کس به پیری – با مضمون قدیمی قصه ها و فیلم ها – نمی رسید؛ قبل از آن همه می رفتند! به خودش نگاه کرد … همین روزها نوبت خودش بود. با این همه غصه و فشار زندگی در دستانش نمی ماند، فرار می کرد … کسی به شیشه می کوبید. نگاه کرد، مرد میانسالی چیزی می پرسید. پنجره را باز کرد. «ببخشید خانوم. خیلی وقته اینجا وایسادین؟می دونین این ماشین ماله کیه؟» سرش را آرام تکان داد. از پشت پنجره رفت کنار.

h1

عاقبت

2009/07/22

ذهنم لیز می خورد … فکرم حجیم می شود …
فکر می کنم، رج می زنم، رنگ می کنم …
دمی، دمی یا شاید باز دمی … امان می خواهم …
سر می کشم زندگیم را … نگاه می کنم …
آسمان را دزد برده است!!
تاراج
     تاراج
          تاراج

h1

نامه

2009/07/18

با اینکه خیلی وقت بود بیدار شده بودم اما دلم نمی خواست از رخت خواب بیرون بیام. زل زده بودم به سقف و با افکار و آرزوهام بازی می کردم. یعنی می شد در اتاق رو باز کنم و ببینم تو نیستی؟ چقدر خوب می شد!! می تونستم برای خودم یک قهوه ی تلخ درست کنم … همین جوری با این تاپی که تنمه تو خونه بگردم، بدون اینکه تو غر بزنی و طبق عادت بگی:” همه همسایه ها مستفیض شدن! ” می تونستم در آپارتمان رو باز کنم و توی راهرو سرک بکشم. اگه کسی نباشه تا دم در نیمه برهنه بُدوام و روزنامه رو بردارم؛ هرچند مطمئنم چیزِ زیادی برای خوندن نداره. هومم … یه غلت تو جام زدم و به صدای قاشقی که به دیواره های لیوانِ چایی شیرینت می کوبیدی گوش کردم … اّه چه نفرت انگیزهِ این صداهای هر روزه و یک شکلِ تو!! تو تموم این سال ها برنامه ات یکجور مونده!! حتی اون روزی هم که من رو بردن بیمارستان تو چایی ساعت 10:30 رو فراموش نکردی!! بعدها حمید ـ رفیقِ شفیقت، و برادر من ـ بهم گفت. البته هفته پیش که مودبانه از اتاق بیرونت کردم و مجبور شدی از اون روز تا حالا رو کاناپه بخوابی مسلما یکی از بزرگترین عادت هات خدشه دار شده! فکر کنم تو هم خوشحال شدی از این موضوع … خُب معلوم بود تو نمی تونی یه همچین تصمیمی بگیری!! با خودم خندیدم … به صدای بیرون گوش دادم … پنجره رو باز کرده بودی، منم این یک کار رو دوست داشتم، خصوصا که این آپارتمانمون طبقه 35ام بود‍‍‍. اون روزی که آوردیم اینجا نمی دونم چرا خوشحال نبودی، شاید می دونستی که قرارِ تو همین جا از همدیگه خسته شیم. به هر حال من خیلی خوشحال بودم، فقط کاش به نامم کرده بودیش!

صدای بسته شدن در اومد، معلومه که رفتی! از جام پا شدم. نوبت وسواسای من بود. رخت خواب رو مرتب کردم و مثل شش -هفت سال گذشته زیر لبی غر زدم. دست و صورتم رو شستم، موهام رو جمع کردم بالای سرم و از اتاق رفتم بیرون. دکمه دستگاه رو زدم تا آب جوش بیاد. یه لنگه پا یلَه شدم روی کابینت و شروع کردم به ورق زدن روزنامه … حواسم جای دیگه بود. داشتم به این سال هایی که گذروندیم فکر می کردم. دقیقا این وضع از کجا شروع شده بود؟ کِی بود؟ بهار بود؟ آره فکر کنم بهار بود … یادش بخیر. اون سفر چقدر خوش گذشت به من! هومم، پس چرا بعدش سرد شدیم یکهو؟ کاش بازم می شد با هم بریم مسافرت و از وجود هم لذت ببریم …

عاشق این بودم که قهوه داغ رو بگیرم جلوی دهنم و بخارش رو رویِ صورتم حس کنم … بویِ قهوه … بَه بَه … برگشتم به سمت پنجره … قبل از اونکه نگاهم به پنجره برسه روی میز متوقف شد … نامه نوشته بودی؟!!! از تو بعید بود!

“عزیزم دلم برات تنگ شده باور کن هنوز هم دوسِت دارم … چرا با من اینطور می کنی؟ نه، چرا من رو تو اتاقت راه نمی دی؟ من خیلی دوسِت دارم با همه بدی هات با همه کارهای کوچولوی قشنگت … ” نه ممکن نیست این ها رو نوشته باشی … نمی خوام روزم رو خراب کنم . می دونم چیزای قشنگ بلد نیستی بنویسی … بعدا نامه رو می خونم!

رفتم دمِ پنجره، یه قلپ قهوه خوردم … سوختم!! حواسم نبود داغه. اّه از دستِ تو و اون نامه کذایی … همیشه دوست داشتی من رو ببری زیر سوال بگی بَچم بگی لوسم بگی بیعُرضم … لابد الانم همون ها رو گفتی! … از این بالا ماشین ها به خوبی دیده نمی شن، نمی تونم بفهمم کی داره از توی پیاده رو رد میشه، اگه تُف کنم صدای تِپِ اون رو که میفته رو زمین نمی تونم بشنوم … خندم گرفت… اون اوایل که دوست شده بودیم تو هم به این کار می خندیدی … چرا بعدها گفتی این کار احمقانه ایه ؟ فکر می کنی خودم نمی دونستم؟!!

ساعت 10 باید جایی باشم … برم حاضر شم، دوست ندارم هول هولکی بِرم و آخرشم دیر برسم! موقع ای که جوون تر بودم همیشه دیر سر قرارهام می رسیدم، با اینکه هیچ وقت خواب نمی موندم! روزگاری بود … چه خوب شد اون موقع ها من رو نشناختی!! دوستام همیشه سعی می کردن به روم نیارن، منم به خنده می گذروندم … خیلی سخت بود براشون توضیح بدم می ترسم از خونه بیام بیرون!! فکر می کنم آخرشم توضیح ندادم. بالاخره ترسم رو فراموش کردم و وقتی با تو آشنا شدم همیشه سر موقع رسیدم!!

زیر گاز رو چک کردم، تلفن رو گذاشتم رویِ پیغام گیر، لیستِ خریدم رو هم برداشتم که سرِ راه وایسم برای خودم چیز میز بخرم … کاغذ هام هم که تو کیفم بود، آه خودنویسم … حتما مونده رویِ میزِ کارم … نامه کذایی تو رو هم ببرم بزارم رویِ همون میز که فکر نکنی که خواستم بهت توهین کنم!! … چقدر فکر می کنی با اهمیتی!! همه کارهای من طوری برنامه ریزی شده که به تو برگرده !! روانی !!! … این خودنویس رو تولدم بهم دادی، نوک طلاس!! … طلای سفید … یادت مونده بود که از رنگ طلایی بدم میاد! مرسی که برام خریدیش. لبخند محوی رو صورتم نشست، خودنویس رو گذاشتم تویِ کیفم . نامه ات رو تا کردم گذاشتم رویِ میز. چراغ کوچیکه ی دم در رو خاموش کردم. موقعی که درِ خونه رو می بستم باز به متن نامه ات فکر می کردم … شاید نوشته باشی … ” من رو ببخش عزیزم … ” دکمه آسانسور رو زدم به خودم قول دادم دیگه به نامه ات فکر نکنم، حداقل نه تا وقتی که برنگشته ام … شاید نوشته باشی ” عزیزم … “